چو اسکندر به دژ خویی سوی ایران زمین آمد
چوروباه گژ اندیشی پی بیداد و کین آمد
کنام شیرمردان را ندانستی که جان باید
ندانستی نبرد این دلیران را توان باید
و اسکندر گجستک سوی ایران شد . سوی سرزمین شیرمردان آریایی و یکی از این دلاور مردان آریوبرزن بود که راه را بر اسکندر در بیست و یکم امرداد ماه سد کرد .
آریوبرزن پسر آتاباز و نوه ی فرناباز ’ شهربان فیریگیه است مادرش آپاما دخت اردشیر دوم هخامنش بوده . گمان بر آن است که آریوبرزن از ریشه آریوبرانه به چم شکوه آریا باشد .
آریوبرزن گفت با یاران
کنون کاین اهرمن خو را
به سر اندیشه جنگ آمد
کنون این هنگامه خون را
نه هنگام درنگ آمد
سزای دشمن بدخو
همی باران سنگ آمد
هر آن کو دشمن ایران ’ نگون باید
کژ اندیش دنی را روز روشن ’ قیرگون باید
به ایرانشهر آیین پلیدی واژگون باید
و اینچنین بود که راه بر گجستکان سد شد . اسکندر که تلفات بسیار دیده بود به نیرنگ دست مییازد :
سکندر آن پلشت اختر
اجاق کینه اش روشن
هوای فتنه اش در سر
نبود او را دگر راهی مگر با فتنه آمیزد
فسونی تازه انگیزد
به اهریمن در آویزد
از این رو بدنبال کسی میگردد که به ایرانیان خیانت کند تا چوپانی را با زر میخرد چوپانی یونانی که سالها نان و نمک ایرانیان را خورده بود .
بر ایشان مرد چوپانی فراز آمد
یکی چوپان جان ناپاک و نابخرد
خبرشان داد از راهی پر آسیب و هراس آور
به قلب جنگلی تاریک و وهم آور
گداری تنگ و توفان خیز
این گونه بود که اسکندر گجستک با سپاهیانش به آریوبرزن و دلاوران گارد شاهنشاهی دست پیدا میکند و جدالی نا برابر در میگیرد .
ز هر سو سپاه خصم میجوشید
گلوی تشنه ی دشمن ز خون مردم آزاده مینوشید
جدالی نا برابر بود و پیکاری هراس آور
کنون مردانگی را آزمون باید
تو ای خصم پلید آیین
تبرزینت نگون باید .
کنون باید سراپا شعله گردیم
زهر مو ناوکی سازیم
که بر قلب ستم تازیم
جهاندارابه مهر و راستی سوگند
من و آیین جانبازی به راه شوکت ایران خوشا مرگ و سرافرازی
هزاران بار چرخ آسمان در گردش پرگار چرخیده
هزاران سال خورشید جهان افروز بر خاک دلیران نور پاشیده
هزاران فتنه بر جان وطن مسمار کوبیده
ولی آیین جانبازی در این سامان نمی میرد
سر و جان میرود از کف ولی ایمان نمی میرد
کلام آخرم بشنو
گهر پرور سرای من
کهن گهواره ی پاکان
بهشت روشن ایران ’ نمی میرد
نمی میرد
نمی میرد
بر گرفته ار هفته نامه امرداد ( چکامه ها از هما ارژنگی )