این منم شهرام ارابه ران خورشید

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

شهرام هخامنش



نویسنده
شهرام هخامنش


آرشیو من
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
تیر ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
مهر ۸٥
فروردین ۸٥
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
دی ۸۳
آذر ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢


لینک دوستان
شروین ( سایه های خاکستری )
مازیار(چترها را باید بست)
ساحل ( شب آفتابی )
خاطره ( بانوی فانوس به دست )
مژده ( یه سبد رازقی )
فرشید (راه راستی)
سرزمین بی کران
آرتمیس ( مهر باستان )
پارسا ( جنبش سوشانت )
شادان ( پنجره ایرانی )
مهتاب ( مهتاب دختر پارسی )
یسنا
چیستا ( خواب اقاقیا )
پیام صبا
رادمهر
نگار ( دخترانه های من )
دیکشنری (ایمان )
مهرگان (کوروش بزرگ پدر ایران زمین)
نسیم ( نفس پاک )
ستاره بینا ( تاریکخانه )
گردآفرید
نوشین ( بیداری )
شاخاب پارس
وبلاگ فارسی
لینکوگراف
پرشین وبلاگ


آمار وبلاگ


خروجی وبلاگ
  RSS 2.0  


وبلاگ فارسی



نیرنگستان ( 4 )

سفره بی بی سه شنبه :

این سفره در روز سه شنبه آخر شعبان پهن میشود . چیزهاییکه در آن است عبارت است از   کاچی آسمان ندیده بیشیرینی که شیرینی آنرا جداگانه میگذارند ، فطیر ، خربزه و اگر فصلش نباشد تخم خربزه ، خرما ، قاووت ، آجیل مشکل گشا ، آش رشته ، کره ، پنیر ، سبزی ، که مخلفات آن باید با پول گدایی تهیه شود .صاحبخانه که روزه دارد قصه ای را میگوید و زنهای دور سفره انگشتان خود را در کاچی زده بالا نگه میدارند ،

( قصه ای که زن صاحبخانه میخواند ) :

یک دختری بود که یک زن بابای بدجنس داشت ، این زن بابا خیلی او را اذیت میکرد و هر روز گوسفندی میداد که او ببرد بیابان بچراند . یکروز گوسفندش گم شد دختر که خیلی ترسیده بود بعد از گریه و زاری نذر کرد که اگر گوسفندش پیدا شود با پول گدایی سفره بی بی سه شنبه بیندازد در همان دم گوسفند پیدا میشود ودختر از خوشحالی شروع به رقص و پایکوبی میکند ، دست بر قضا پسر پادشاه که برای شکار آمده بود او را میبیند و یک دل نه صد دل عاشق او میشود و با او ازدواج میکند ، دختر که به قصر پادشاه رفته بوده به یاد نذرش میافتد که با پول گدایی باید این سفره را بیندازد و اینکه در قصر چگونه گدایی کند .

پس درهای اتاق را بست و روغن و آرد را در طاقچه گذاشت و از طاقچه گدایی کرد به اینصورت که به طاقچه میگفت :

خاله خیرم ده ، محض رضای خدا آرد بده ، روغن بده ، نذر بی بی سه شنبه دارم .

بعد آرد و روغن را برداشت و برد در صندوق خانه و مشغول پختن شد .

از آنجا که مادر پسر با این عروسی موافق نبود از خواجه باشی های حرم خاصته بود که کار های دختر رو به اون خبر دهند و خواجه باشی هم خبر آورده بود که گرگ زاده عاقبت گرگ شود و این دختر هم که اصل و نسب ندارد و گدازاده است دارد از طاقچه گدایی میکند ، ملکه مادر هم که این رو شنید جیق کشید و غش کرد و داد و فغان که آبرویمان رفت .

پسر پادشاه هم اوقاتش تلخ شد و آمد اندرونی و تا چشمش به دیگ افتاد لگدی زد و کاچی رو ریخت . و با دو تا از دوستانش که پسران وزیر و پادشاه کشور همسایه بودند به شکار رفت .

در راه دوستان خود را گم میکند و چون گرسنه بود یاد دو خربزه ای افتاد که در خورجین داشت پس خورجین را باز کرد که خربزه ها را با نان و کره و پنیر بخورد که دید بجای خربزه سر بریده شده دو همراهش در خورجین است . خلاصه به جرم کشتن دوستانش زندانیش میکنند . دختر که از قضیه آگاه میشود حکایت نذر و گدایی را برای مادر شوهر خود میگوید و دوباره به همراه ملکه مادر و جمعی از زنان دربار به گدایی میروند و با پول گدایی در مکانی سر بسته کاچی را میپزند و خیرات میکنند .

پسران وزیر پیدا میشوند و پسر پادشاه قصه ما آزاد .

در این موقع زنهای دور سفره انگشتی که در کاچی زده بودند را میمکند و مراد خود را از بی بی سه شنبه میگیرند .


شهرام هخامنش     لینک


نیرنگستان ( 3 )

آجیل مشکل گشا رو حتما خیلی ها خوردن این آجیل برای بر آمدن حاجت و دفع بلا حرف نداره و تشکیل میشه از ، خرما ، پسته ، فندق ، مغزبادام ، نخودچی ، کشمش ، توت خشکه ، این هفت خشکبار رو با هم مخلوط میکنن و حداقل باید بین هفت نفر تقسیم کرد تا حاجت روا بشین .

اما داستان این آجیل و خاصیتش رو شاید خیلیها ندونن از کجا آمده :

جونم براتون بگم ، آقایی که شما باشید .... یکی بود یکی نبود 

یک خارکنی بود که یک زن و هفت تا دختر داشت و با خارکنی زندگی رو به سختی میگذروند و همش تو این فکر بود که دخترهاش رو با کدوم پول عروس کنه ، یکروز که رفته بود صحرا خار بکنه یک سواری رو دید نورانی ، سوار گفت ای خارکن این اسب من رو نگهدار که من قضای حاجت کنم ، وقتی که سوار برگشت یک مشت ریگ داد به خار کن وگفت هر ماه صد دینار از هفت تا خشکبار ( که قبلا نام بردم ) خیرات کن و به هفت نفر بده ، و تا خارکن آمد ببینه که این چی بوده سوار ناپدید شد ، غروب که خارکن به خانه برگشت ریگها گذاشت گوشه صندوق خونه که بچه ها یه قول دو قول بازی کن و خودش رفت خوابید ، نیمه های شب زنش پاشد رفت بچه شیر بده که دید توی صندوق خونه روشنه رفت و شوهرش و بیدار کرد ، تازه فهمیدن که این سنگها قیمتیه و کار و بارشون خوب شد و خارکن کم کم شد یکی از تاجر های بنام .

این بود تا روزی که تاجر برای کاری باید میرفت مسافرت ، به زنش سفارش کرد که ای زن آجیل رو فراموش نکنی که زن گفت من حواسم از تو جمع تره خلاصه مرد رفت و زن هر ماه خیرات رو انجام میداد تا اینکه با زن پادشاه دوست شد و زن پادشاه دعوتش کرد به ییلاق و زن آجیل رو فراموش کرد ( از بس که تو این فکر بود که چطور یکی از دختر هاش و زن ِ پسر پادشاه کنه ) ، خلاصه این رو داشته باشین تا اینکه یک روز گردنبند زن پادشاه گم شد و گفتن کی دزدیده کی ندزدیده و انداختن گردن زن تاجر و گرفتن زندانیش کردن و تمام دارایشون رو هم گرفتن ، تاجر که از سفر برگشت رفت خونه دید که همه چی رو بردن و از زن و بچه هاش هم اثری نیست داشت از همسایه ها داستان رو میپرسید که گرفتن و زندانیش کردن .

نیمه های شب همون سوار آمد و با تک پا زد مرد رو بیدار کرد و گفت : (( ای کور باطن نگفتم ماهی صد دینار آجیل مشکل گشا بگیر و خیرات کن و صد دینار به مرد داد )) این رو گفت و غیب شد ، مرد تاجر تازه شصتش خبردار شد که کار کار آجیلِ

پاشد و آمد دم زندان بیک جوانی گفت این صد دینار رو بگیر و برای من آجیل بخر ، جوان گفت من عروسی دارم و وقت ندارم

یک جوان دیگه آمد مرد تاجر گفت ای جوان این صد دینار رو برای من آجیل بخر ، اولش جوان گفت ما مرده داریم من دارم میرم سدر و کافور بخرم اما بعد گفت مرده که جایی نمیره بذار مشکل این مرد رو حل کنم ، رفت و آجیل گرفت و آورد داد به مرد ، مرد هم بین هفت نفر تقسیم کرد .

حالا یشنوید از زن پادشاه که کنار حوض نشسته بود و گرما هم بیداد میکرد و زن پادشاه لخت شد رفت آبتنی که دید یک کلاغ گردنبند و که به منقارش بود آورد و گذاشت رو لباساش تازه فهمید که در حق تاجر و خانوادش چه ظلمی کرده و آنها رو آزاد کرد و دختر کوچک تاجر رو هم برای پسر بزرگش خواستگاری کرد .

حالا بشنوید از اون جوان اولی که وقتی رفت خانه که عروس و ببره آرایشگاه دید که عروسش مرده ، جوان دومی که رفته بود برای مرده سدر و کافور بخره وقتی رفت خونه دید که مرده زنده شده .

آجیل مشکل گشا همچین که گره از کار آنها وا کرد از کار شما هم وا کنه .


شهرام هخامنش     لینک


نیرنگستان ( 2 )

- برای آبستن شدن آب چهار گوشه حمام را گرفته در پوست تخم مرغ کرده و روی سر بریزید .

- زن نه ماهه اگر از زیر قطار شتر رد بشود سر ده ماه خواهد زائید .

- زن آبستن در کوچه اگر سنجاق پیدا کند بچه اش دختر میشود ، اگر سوزن پیدا کند پسر .

- اگر روی سر زن آبستن نمک بریزید بدون اینکه متوجه شود ، بعد اگر دستش را ببرد پشت لبش بچه اش پسر میشود اگر به زلفش دست بزند دختر .

- دور دگمه پستان زن هر قدر غده دارد بشماره آنها بچه پیدا میکند .

- هرگاه زنی بیک شکم سه دختر زاید برای حکومت وقت خوش آیند است .

- زنی که بچه اش مرده باشد نباید داخل اطاق زائو بشود .

- بچه یک مهره ( چاق ) اگر مهره پشتش را بشمرند ، میمیرد .

- کسی که هفت دختر داشته باشد اگر پسر دار شود بدشگون است .

- بچه ای که روز عید قربان بدنیا بیاید حاجی است .

- بچه که بدنیا بیاید و یکی از خویشان بمیرد بد قدم است .

- هر گاه بچه شست پایش را در دهنش بکند ، پشت میخواهد .

- پوستی که در موقع ختنه میبرند باید جداگانه کباب کرده با غذا به بچه بخورانند تا از بدنش چیزی کاسته نشود . ( برای اینکه روز پنچاه هزار سال وقتیکه باد ذرات بدن را جمع میکند چیزی از بدن کم نباشد )

- پای دیگ سمنو پسر بچه نباید بیاید زیرا که فاطمه زهرا آنجا حاضر است .

- برای محبت یا کینه انداختن در دل کسی ماست و کافور را مخلوط میکنند میبرند در قبرستان و آنرا روی تابوت میریزند و میگویند : < محبت مرا در دل ..... بینداز > و یا < ..... را از چشم ......... بینداز >

- برای سیاه بخت کردن کسی پشت دوتا سوسک را با نخ ِ آبی میبندند و سه دفعه دعا میخوانند و سوسک ها را چال میکنند .

- لباس نو که بپوشند میگویند :  بپوشی بری عروسی


شهرام هخامنش     لینک


بر گرفته از کتاب نیرنگستان ( صادق هدایت ) - 1

دیباچه :

گویا ملتهای کهن بیش از ملل تازه به دوران رسیده اعتقادات عوامانه دارند ، بخصوص کشوری چون ایران که در این چند هزار سال با ملل و تمدن های بیشماری در تماس بوده ، گاه مردمانی وحشی و بیابان گرد و زمانی ملتی با تمدن شهرنشینی ، از این رو کاوش در باره اعتقادات عوام آن برخی از نکات تاریک فلسفی و تاریخی را برایمان روشن خواهد کرد . ایرانیان در میان تمدن های کهن به خاطر اینکه دین زرتشت مخالف خرافات بوده کمترین خرافات را در سالهای اول تاریخ داشته اما در درازنای زمان و برخورد با ملل دیگر خرافات به آیین آنان نیز نفوذ کرد .

از زمان ساسانیان چندین کتاب مانده که وجود بعضی ازین اعتقادات را در آن دوره شاهد هستیم مانند ( ارداویرافنامه ) ، ( شایست ناشایست ) ، ( دینکرت ) ، ( بندهش ) و کتاب ( نیرنگستان ) پهلوی که مانند کتاب دعا است . در این کتابها برمیخوریم به همین اعتقادهای عامیانه که بعضی از آنها تا کنون رواج دارد مانند ( چشم شور ، احترام به چراغ ، چشم زخم و .... ) .

با وجود اینکه روحیه دین زرتشت از پیشگویی و خرافات متنفر است اما همسایگانی مانند کلده و آشور که میتوان آنها را مادر خرافات نامید با خدایان ترسناک ،‌ قربانی ، روزهای سعد و نحس و غیره تاثیر خود را گذاشتند . از آنها که بگذریم هجوم یونانیان با خدایان و نیمچه خدایانشان ، بعد مجاورت با رومیان و منجم باشیهایشان ، از طرف دیگر مهاجرت یهودیان و خرافاتی که از مصر آورده بودند سپس اعراب کثیف بدوی با خرافات بسیارشان و در آخر مغولهای خون آشام پایه های خرافات در ایران را مستحکم کرد .

وضع افکار و زندگی بطور عموم و بخصوص وضعیت زن بعد از اسلام تغییر کرد و چون اسیری در خانه مرد خانه نشین شد ، تعدد زوجات ، تزریق افکار قضا و قدر ، سوگواری ، غم و غصه ، فکر مردم را متوجه جادو ، طلسم ، دعانویسی و جن گیری نمود و از کار و تلاش آنان کاست .

این شاهکار ، تفکر نژاد سامی و متعلق به کلدانیان ، یهودیان و عربها بوده و هرگز در ادیان آریایی جایی برای نذر های خونین و خرافات وجود نداشته .

چیزیکه قابل توجه است این میباشد که اعراب وحشی نه تنها خرافات زیادی برای ایرانیان آوردند بلکه برای از بین بردن هر آنچه که ریشه ایرانی داشت کوشش بسیار کردند ، مثلا اسکندر که ایرانیان آن را ملعون میدانستند بعد از اسلام بصورت پیغمبری حق بجانب در آمد یا هفت خوان رستم را جعل کرده و برای اسکندر افسانه های مشابه ساختند مثلا مسافرت به ظلمات و آب حیات و یا او را ذوالقرنین نامیدند حال آنکه ما و جهان رستم را میشناسد و میستاید ، دشمنی اعراب از ایرانیان تا آنجاست که خدایشان در قران ، سوره روم ، از رومیان دفاع میکند و وعده پیروزی رومیان را میدهد و یا کمان رستم معروف به قوس و قزح بوده که آنان این لقب را به کمان علی دادند ، یا لقب دیوبند به سلیمان در صورتی که آشکار است بر همگان که این لقب تهمورث بوده ، از همین قبیل است افسانه هایی که از ایران بخارج رفته و سپس به شکل تازه در آمده است مانند داستان عشق سودابه به سیاوش که آن را با نام یوسف و زلیخا به خورد خودمان میدهند و از این دست بسیار است .

                                           


شهرام هخامنش     لینک


قربانی ( بر گرفته از کتاب توتم و تابو ) < زیگموند فروید >

قربانی دادن عملی مذهبی و مقدس است که معنای آن در آغاز کاملا متفاوت بوده .

در گذشته هدیه ای بوده که تقدیم خدایان میکردند تا با آنها آشتی کنند و یا عنایت آنها را به خود جلب کنند و در حکم غذای او بوده از این رو گوشت و میوه و غذا را به خدایان تقدیم میکردند . اما با غیر مادی شدن تدریجی خدایان چنین استنباطی زننده به نظر آمد و راه حل آن این شد که بجای گوشت ، خون حیوان را نثار میکردند ( قربانی کردن در مراسم حج از این دست است ) .

قربانی و جشن نزد اقوام مختلف در هم آمیخت تا جایی که جشنی نبود که قربانی نداشته باشد .

این خوردن همگانی اتحاد بین قبیله های بدوی را مستحکم میکرد و کسی که چیزی با این بادیه نشینان خورده باشد دیگر ترسی از آنان نداشت حداقل تا زمای که آن غذا در بدنش باقی است . پس برای تداوم این اتحاد هم لقمگی میباید هر چند بار یکدفعه تکرار شود .

بنابر این غذای قربانی ، غذایی رسمی و پر طمطراق بود که به کار اتحاد و اتفاق اعضای قبیله کمک میکرد .

در جشن گاو نر کشی شهر آتن ، پس از قربانی کردن حیوان محاکمه ای بر پا میشد و همه شرکت کنندگان را بازجویی میکردند و در آخر به اتفاق آرا چاقو را مقصر مینامیدند و به دریا میافکندش .


شهرام هخامنش     لینک