نیرنگستان ( 4 )
سفره بی بی سه شنبه :
این سفره در روز سه شنبه آخر شعبان پهن میشود . چیزهاییکه در آن است عبارت است از کاچی آسمان ندیده بیشیرینی که شیرینی آنرا جداگانه میگذارند ، فطیر ، خربزه و اگر فصلش نباشد تخم خربزه ، خرما ، قاووت ، آجیل مشکل گشا ، آش رشته ، کره ، پنیر ، سبزی ، که مخلفات آن باید با پول گدایی تهیه شود .صاحبخانه که روزه دارد قصه ای را میگوید و زنهای دور سفره انگشتان خود را در کاچی زده بالا نگه میدارند ،
( قصه ای که زن صاحبخانه میخواند ) :
یک دختری بود که یک زن بابای بدجنس داشت ، این زن بابا خیلی او را اذیت میکرد و هر روز گوسفندی میداد که او ببرد بیابان بچراند . یکروز گوسفندش گم شد دختر که خیلی ترسیده بود بعد از گریه و زاری نذر کرد که اگر گوسفندش پیدا شود با پول گدایی سفره بی بی سه شنبه بیندازد در همان دم گوسفند پیدا میشود ودختر از خوشحالی شروع به رقص و پایکوبی میکند ، دست بر قضا پسر پادشاه که برای شکار آمده بود او را میبیند و یک دل نه صد دل عاشق او میشود و با او ازدواج میکند ، دختر که به قصر پادشاه رفته بوده به یاد نذرش میافتد که با پول گدایی باید این سفره را بیندازد و اینکه در قصر چگونه گدایی کند .
پس درهای اتاق را بست و روغن و آرد را در طاقچه گذاشت و از طاقچه گدایی کرد به اینصورت که به طاقچه میگفت :
خاله خیرم ده ، محض رضای خدا آرد بده ، روغن بده ، نذر بی بی سه شنبه دارم .
بعد آرد و روغن را برداشت و برد در صندوق خانه و مشغول پختن شد .
از آنجا که مادر پسر با این عروسی موافق نبود از خواجه باشی های حرم خاصته بود که کار های دختر رو به اون خبر دهند و خواجه باشی هم خبر آورده بود که گرگ زاده عاقبت گرگ شود و این دختر هم که اصل و نسب ندارد و گدازاده است دارد از طاقچه گدایی میکند ، ملکه مادر هم که این رو شنید جیق کشید و غش کرد و داد و فغان که آبرویمان رفت .
پسر پادشاه هم اوقاتش تلخ شد و آمد اندرونی و تا چشمش به دیگ افتاد لگدی زد و کاچی رو ریخت . و با دو تا از دوستانش که پسران وزیر و پادشاه کشور همسایه بودند به شکار رفت .
در راه دوستان خود را گم میکند و چون گرسنه بود یاد دو خربزه ای افتاد که در خورجین داشت پس خورجین را باز کرد که خربزه ها را با نان و کره و پنیر بخورد که دید بجای خربزه سر بریده شده دو همراهش در خورجین است . خلاصه به جرم کشتن دوستانش زندانیش میکنند . دختر که از قضیه آگاه میشود حکایت نذر و گدایی را برای مادر شوهر خود میگوید و دوباره به همراه ملکه مادر و جمعی از زنان دربار به گدایی میروند و با پول گدایی در مکانی سر بسته کاچی را میپزند و خیرات میکنند .
پسران وزیر پیدا میشوند و پسر پادشاه قصه ما آزاد .
در این موقع زنهای دور سفره انگشتی که در کاچی زده بودند را میمکند و مراد خود را از بی بی سه شنبه میگیرند .
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۸ ق.ظ توسط شهرام هخامنش لینک